|
|
|
|
|
قبل از اینکه بر من خرده بگیری دقیقتر بخوان کمی حرف راست آری اینجا نوشته کمی حرف راست نه بیشتر نه کمتر
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 1:18 بعد از ظهر توسط خانم اميد
|
|
||
|
|
|
|
|
چه گردابی عجب رودی عجب آب گل الودی ![]() خوابند وکیلان و خرابند وزیران بردند به سرقت همه سیم و زر ایران ما را نگذارند به یک خانه ویران یارب بستان داد فقیران ز امیران پ ن : البته جالبه که بعد از این که عکس هایی از این دست پخش شدند قرار شد محدودیت هایی ایجاد باشه برای عکاسی ،عکاسان مجلس و البته نمایندگان مبرا هستند...... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 5:29 بعد از ظهر توسط خانم اميد
|
|
||
|
|
|
|
|
ای رفیق کسی که رفیق ندارد مرا دوستی نیست اگر تو هم نباشی چه کنم آمده ام به گدایی رفاقت شاید رفاقتم نیست به اندازه تو اما تو خود گفتی رفیق بی رفیقانی مرا دریاب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:28 بعد از ظهر توسط خانم اميد
|
|
||
|
|
|
|
|
از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه انی رایت دهرا من هجرک القیامه دارم من از فراقش در دیده صد علامت لیست دموع عینی هذا لنا العلامه هر چند کار آزمودم از وی نبود سودم من جرب المجرب حلت به الندامه پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا فی بعدها عذاب فی قربها السلامه گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم والله ما راینا حبا بلا ملامه حافظ چو طالب آمد جانی به جان شیرین حتی یذوق منه کاسا من الکرامه اللهم عجل لولیک الفرج |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 7:53 بعد از ظهر توسط خانم اميد
|
|
||
|
|
|
|
|
اونطرف آبها شاهین نجفی و امثال او آواز می خونند و شما را می کوبند فهمشون از شما همینقدره این طرف زیر گوشتون هشت و سی و صرفا جهت اطلاع شما را به مسخره می گیرند فهمشان همینقدر است به دل نگیر روزی .... می آید روزی که مردم بفهمند کفر نعمت چه با آنها کرد
پ ن : در زمان روسای جمهور قبلی هیچ شب نامه ای هم جرئت نمی کرد اینطور به رئیس جمهور گستاخی کند این مردم لیاقتشان همان ها هستند |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 3:57 بعد از ظهر توسط خانم اميد
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 9:24 قبل از ظهر توسط خانم اميد
|
|
||
|
|
|
|
|
شاید این خبر را شنیدید که در فروردین امسال پسری در اصفهان به علت مصرف بالای شیشه مادرش را آتش زد و بر اثر این حادثه مادرش از دنیا رفت واقعا دردآور بود خدا عاقبت هممون را به خیر کنه |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 6:49 قبل از ظهر توسط خانم اميد
|
|
||
|
|
|
|
|
اسمش علیرضا بود اهل اصفهان و دانشجو دانشگاه تبریز اهل یک خانواده ثروتمند اصفهانی بود که هم از نظر مادی و هم از نظر اجتماعی دارای مقام و موقعیت خوبی بودند ولی وقتی وارد دانشگاه شد و دوستانش را دید برای اینکه دیگران در برخورد با او راحت باشند به همه گفت پدرم نجار است و طوری وانمود کرد که از یک خانواده عادی و متوسط است اگر برایش غذا یا لباسی می فرستادند از آن استفاده نمی کرد و به دیگران می داد به گفته عمه اش فرشته ای بود در روی زمین که هر چه بیشتر می شناختیش بیشتر وبه بزرگی شخصیت او پی می بردی زمانی که شهید شد و دوستانش برای تشیع جنازه او به اصفهان آمدند همه مبهوت بودند که چطور کسی که در این میزان رفاه زندگی کرده اینگونه دل از دنیا بریده بود و اینگونه زندگی پر زرق و برقش را رها کرده و دل به خدا بسته بود روحش شاد و یادش گرامی باد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 8:53 بعد از ظهر توسط خانم اميد
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 7:46 بعد از ظهر توسط خانم اميد
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر کتاب اجتماعی سوم راهنمایی را نخوانده اید بخونید جوک های جالبی برای کمی شاد بودن داره البته به رخ کشیدن مدینه فاضله ایست که کشور ما تا آن راه بسیار دارد و از این جهت که اصرار داره در کشور ما همینگونه است جوک به نظر میاد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 12:53 بعد از ظهر توسط خانم اميد
|
|
||
|
|
|
|
|
چقدر آرامبخشه وقتی از تعلق چیزی خارج می شی احساس سبکی بهت دست می ده گویی بار سنگینی از دوشت برداشته شده حس خوبیه برای یکبار هم که شده تجربه کن |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 11:31 بعد از ظهر توسط خانم اميد
|
|
||
|
|
|
|
|
همین که تو مرا می بینی و بر من نظاره گری مرا بس است |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 11:29 بعد از ظهر توسط خانم اميد
|
|
||
|
|
|
|
|
آمدم بنویسم ولی نمی دانم از چه، مثل کسی که در دو راهی مانده است ترس از خوانده شدن همیشه با من بوده و هست ولی این روزها بیشتر شده مثل آدمی هستم که در این دنیای مجازی که به ظاهر کسی ، کسی را نمی شناسد باز هم احساس امنیت نمی کند دلم می خواهد از عقایدم بنویسم از خواستنی هایم و بدآمدهایم ولی نمی شود ، اینجا هم نمی شود آزاد نوشت نمی خواهم دروغ بنویسم ولی راست هم نمی شود نوشت افکاری که در ذهنم است و درگیری های ذهنیم را نمی توانم باز کنم و همین مرا دلسرد کرده ، دلسرد از نوشتن دلم می خواهد آزاد بنویسم، آزاد فریاد بزنم شاید زمانی دیگر بتوانم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 11:27 بعد از ظهر توسط خانم اميد
|
|
||
|
|
|
|
![]() ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی ازین باد ار مدد خواهی، چراغ دل بیفروزی چو گل گر خردهای داری، خدا را صرف عشرت کن که قارون را زیانها داد، سودای زراندوزی ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است که زد بر چرخ فیروزه، صفیر تخت فیروزی ** به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست مجال عیش، فرصت دان به فیروزی و بهروزی طریق کام جستن چیست، ترک نام خود کردن کلاه سروری آنست کز این ترک بردوزی سخن در پرده میگویم، چو گل از غنچه بیرون آی که بیش از پنج روزی نیست، حکم میر نوروزی
دوستان عزیز عیدتون مبارک امیدوارم سال خوبی در انتظارتون باشه و آرزو می کنم بهترین آرزوهاتون در این سال برآورده بشه |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 9:8 قبل از ظهر توسط خانم اميد
|
|
||
|
|
|
|
|
در کمال نادانی به این دعا خو کردیم و نفهمیدیم فرج ما در ظهور توست خیلی سرسری و از روی بازیگوشی زمزمه کردیم تفهیم مان نشد درک نکردیم از سر بی ذکری گفتیم و سالهای سال طی شد بهارهای عمرمان رفت و زمستانش رسید اما تجربه نکردیم که یکبار از سر معرفت بخوانیم ما رها شده گانیم هر بار از سر دردهای بی دردی مان تو را خواندیم یکبار با شعور نخواندیم یکبار از سر نیاز نخواندیم و باز هم سر عادت و بازیگوشی این ذکر مقدس را زمزمه کردیم اللهم عجل لولیک الفرج نفهمی ما را به بزرگیت ببخش
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 7:8 قبل از ظهر توسط خانم اميد
|
|
||