X
تبلیغات
كمي حرف راست - داستانهاي آموزنده
به زبانت اجازه نده که قبل از اندیشه ات به کار افتد

فقیهی بر فراز منبر، موعظه می‌کرد و برای استحقاق آب کوثر که ساقی آن علی (ع) است،

شرایطی صعب و دراز می‌شمرد. چون این معنی به پایان برد

فردی از مستمعان برخاست و گفت: ای شیخ بزرگوار! اگر این‌ها که می‌گویی راست باشد

پس علی می‌ماند و حوضش!

البته بماند که

زاهدان کاین جلوه در محراب و منبر می کند                  چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس                     توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط خانم اميد  | 

کودکی که لنگه کفشش را امواج از او گرفته بود؛ روی ساحل نوشت: دریا "دزد" است.

مردی که از دریا ماهی گرفته بود روی ساحل نوشت: دریا سخاوتمندترین سفره ی هستی است.

موج دریا آمد و جملات را با خود محو کرد و این پیام را به جا گذاشت:

برداشت دیگران در مورد خود را در وسعت خویش حل کنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 7:8 قبل از ظهر  توسط خانم اميد  | 

با آن شلوار لی آبی تنگ و آستین‌های دو بار تا خورده به بالا و موهای روغن زده و دکمه‌ی بازش، تنها چیزی که بهش نمی‌آمد این بود که طلبه باشد ولی به هر حال ثبت نام کرده بود و معلوم هم نبود مدیر حوزه روی چه اساسی او را پذیرفته بود. شاید به امید اصلاح شدنش، شاید هم به همان دلیلی که گزارشگران صدا و سیما در ایام خاصی مثل انتخابات می‌روند با دخترهایی که روسری فقط تا نیمه‌ی سرشان پیشروی کرده و پسرهایی که موهای سیخکی دارند مصاحبه می‌کنند.

به هر حال طلبه شده بود و الان مثل همه‌ی ما  ضَرَبَ ضَرَبا ضَرَبُوا می‌خواند. جالب این که بعد از هر کلاس می‌آمد روی سکوی جلوی حجره‌های می‌نشست. به این حالت که سینه‌ی یک پایش را می‌گذاشت روی سکو و رویش می‌نشست و پای دیگرش را می‌گذاشت پایین روی زمین و زنجیر باریکی حدودا سی‌سانتی را دور انگشتش می‌گرداند. عینهو گانگسترهای فیلم‌های وسترن. فقط یک کلاه و یک هفت‌تیر کم داشت.

پسر! همه‌ی ما توی کف این مانده بودند که چطور شده کسی با این تیپ و سر و وضع آمده حوزه!؟ دو سه هفته‌ای آمد و بعد دیگر نیامد. مدتی بعد یکی از بچه‌ها که محله‌‌شان نزدیک محله‌ی آنها بود او را دیده بود تو خیابان و از او پرسیده بود که چرا دیگر نمی‌آید حوزه.

گفته بود: ای بابا! حوزه کیلویی چنده؟ من مدتی بود از پدرم می‌خواستم برایم موتور هندا 125 بخرد زیر بار نمی‌رفت. چون از آخوندا خیلی بدش می‌آید، گفتم اگر برایم نخری می‌روم خوند می‌شوم. باور نمی‌کرد تا این که آمدم. وقتی دید انگار قضیه دارد جدی می‌شود کوتاه آمد و موتور را برایم خرید!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 7:18 بعد از ظهر  توسط خانم اميد  | 

حدود یک ماه از مرگ سی سی گذشت و من هنوز تو اون خونه اسیر بودم و باز هم فروخته شدم تا این که اون روز بعد از ظهر رسید یه روز پاییزی که زیادم سرد نبود

روال کار ننه این بود که همیشه یکی از اون مردای کثیف که ماشین داشت ما را از تو خونه سوار می کرد و می برد تا جایی خانه ای که قرار بود بریم و بعد می ایستاد و ما را بر می گردوند اون روز تو اون خونه یه اتفاق باعث شد که من موقعیتی پیدا کنم و فرار کنم اون روز به خاطر بد مستی زیاد اون مردا متوجه نبودند که در طبقه ی بالای اون خونه آتش شومینه به فرش سرایت کرده من متوجه صدای مردم بیرون از خونه شدم  فریاد می زدند اون خونه آتش گرفته نمی دونم خواست خدا بود یا نه ولی به فاصله نیم ساعت بعد از ورود ما به اون خونه ، خونه آنچنان در اتش می سوخت که گویی دستی دستی کسی اون خونه را آتش زده خلاصه مردم و همسایه ها هجوم آوردند به خونه فکر می کردند کسی تو خونه نیست صدای یک شی ء محکم می آمد که به در چوبی خونه می خورد انقدر شعله های آتش زیاد شد که مستی رو از سر او دو تا مرد انداخت بطوری که یکی از اونها فریاد زنان به طبقه بالا رفت و انگار که کسی را صدا می زد در همین حین مردم در را شکستند و وارد خانه شدند صداهای زیادی می آمد وقتی از تو اتاق بیرون را نگاه کردم دیدم که شعله های آتش به سالن پایین هم رسیده کیفم را برداشتم و از شلوغی جمعیت استفاده کردم و زدم بیرون

همان موقع سرم را بالا کردم و گفتم خدایا کمکم کن

چند روز گذشت و من تو خیابونها آواره بودم سعی می کردم از دید همه مخفی باشم ولی نمی دونستم با بی پولی و بی غذایی چه کار کنم یادمه تو اون روزا نصف شبا یا یه موقع که مردم حواسشون نبود دله های اشغال را برای پیدا کردن غذا خالی می کردم 

اون شب توی دله ها چیزی نبود تازه لبه ی دله که پاره شده بود دستم را زخم کرد تو سرما و تاریکی شب تو اون کوچه دلم گرفت و زار زار گریه کردم

خدایا من بی پناه چه کنم خدایا کمکم کن

گرسنگی امانم نمی داد چند روز گذشته بود و من چیزی برای خوردن پیدا نکرده بودم تو همین حین درب خانه ای اون طرف خیابان باز شد و یک عده از اون خونه بیرون می آمدند تو دلم گفتم حتما صاحب خونه غذای خوبی درست کرده و الان که مهمانها برند پس مانده های غذا را بیرون می ریزه انگار خدا هم فکر منو خونده بود

چون شاید چند دقیقه ای نشد که صاحب خونه با یک پلاستیک بیرون اومد منم وقت را غنیمت شمردم و تا صاحبخانه در رو بست به سراغ پلاستیک رفتم حدسم درست بود تو پلاستیک از کاهو و گوجه سس مالی شده بود تا کباب نیم خورده چقدر گرسنم بود گوشه ی کیفم را باز کردم و مقداری از غذا ها را تو کیفم ریختم 

باید می بودی و می دیدی

تو که حالا غذا آماده و تمیز می زارم جلوت می گی این چیه مرغش کم سرخ شده و برنجش زیادی جوش خورده و کلی ایراد می گیری باید می بودی و می دیدی مادرت چطور با اشتها اون غذا را می خورد

خلاصه من که مشغول خوردن و ریختن اون تو کیفتم بودم متوجه نبودم که صاحبخانه داره منو از پشت در می بینه تو همین حین ناگهان در باز شد مرد صاحبخونه اومد بیرون من که هل شده بودم یک دفعه پاشدم که فرار کنم که کیفم از دستم افتاد و تمام غذاها روی زمین ریخت دلم سوخت که چرا اون همه غذایی که به زحمت پاک کرده بودم روی زمین ریخت کیفم را برداشتم که برم که دیدم زن صاحب خونه هم پشتش با یه ظرف اومد بیرون بعد به من گفت دخترم بیا این غذا رو بگیر من اول ترسیدم و لی بعد با خوشحالی غذا را گرفتم و برگشتم که برم  خانمه گفت : چرا تو خیابون می گردی جایی داری که بری می خوای امشب بیای خونه ی ما هوا امشب سردتره ها من در حالی که ظرف غذا رو به خودم چسبونده بودم گفتم : نه  

من می ترسیدم که به کسی اعتماد کنم راه افتادم که دوباره خانمه صدام کرد و گفت : صبر کن من یکم لباس دارم برات بیارم امشب سرده نمی دونم چی شد که ایستادم خانمه هم با عجله رفت تو خونه و بعد با یک پالتو زنانه خیلی زیبا و تمیز برگشت کمکم کرد که پالتو را بپوشم بعد که پالتو را پوشیدم گفتم ممنون من باید برم

خانمه گفت شبا کوچه ها امنیت نداره مگه تو جا نداری و کلی حرف تکراری زد به دلم افتاد که زن بدی نیست بهش اعتماد کردم و وقتی اصرار کرد که به خونش برم رفتم تمام بدنم بو می داد نزدیک به دو ماه بودکه تو خیابونا بودم البته گاهی وقتا تو دستشویی های عمومی حمام می کردم ولی خوب چند وقتی بود هوا خیلی سرد تر شده بود

خانمه یه حوله ی تمیز آورد و یه دست لباس تمیز و بعد گفت دختر جان برو حمام کن من حمام کردم اما چه حمام کردنی انقدر می ترسیدم که حمام من یک دقیقه ای تمام شد بیرون که اومدم دیدم خانمه رو مبل نشسته و داره تلویزیون تماشا می کنه می ترسیدم متوجه من که شد صدام کرد و گفت بیا بشین تا برات غذا بیارم

خلاصه بعد ها متوجه شدم اون زن و شوهر خیر والدین دو شهید هستند اون خانم و آقا کمکم کردند که کار پیدا کنم و اجازه دادند که پیششون زندگی کنم به همه اقوامشون گفتندکه من یه جنوبی هستم که به معرفی یکی از همسایه ها برای کار به تهران پیش اونها اومدم

من بعد از آشنایی با اونها موقعیت های خوبی پیدا کرم از جمله این که سواد یاد بگیرم ، ادامه تحصیل بدم و حتی دانشگاه برم و حالا سالهاست که ازدواج کردم و سه تا فرزند نازنین دارم حالا سالهاست که من برای خودم خانمی شدم سالهاست که دیگه روسبی نیستم سالهاست که من شناسنامه دارم زندگی دارم و مادر دارم و سالهاست که دست مادری مهربان دو دستمه و سایه پدر عزیز و با گذشتی بر سرمه

خدایا تو را سپاس می گویم که مرا از ظلمت به نو فراخواندی و مرا در دنیا از جهنم به بهشت رهنمون کرد

من ایمان دارم که :

﴿اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ ۖ)



+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 7:39 قبل از ظهر  توسط خانم اميد  | 

این داستان را من با الهام از ویلاگ خاطرات یک زن روسبی نوشتم شاید که تلنگری باشه اول برای خودم و بعد هم برای بعضی از ماها که خیلی از شرایط زندگیمون راضی نیستیم و گاهی که نه بیشتر وقتا ناشکری می کنیم

سلام خیلی وقته دلم می خواد برای دخترم از تجربه های زندگیم بگم ولی نمی دونم چطوری این برای همین سعی کردم برای اولین بار بعد از شاید بیست سال از حقیقتی بگم که تا به حال کسی جز من و خدای خودم و از اون خبر نداره نمی دونم از کجا شروع کنم ولی بیشتر کسانی که بخواهند از زندگی شون صحبت کنند از زمان بچگی شروع می کنند بهتره منم همین کار را بکنم 

خدایا به امید تو کمکم کن بنویسم از روزایی که یادآوری آن آتش به جانم می زنه و لکنت زبان می گیرم

نمی دونم کی دستم از دستای مادرم جدا شد و کجا بود که سایه پدرم کم شد آنقدر که دیگه نه مادری بود و نه پدری.

یه جایی تو یه خونه قدیمی که خیلی کثیف و سیاه بود چشم باز کردم از کودکیم و کوچکتر بودنم چیزی یادم نیست ولی خوب به خاطر دارم روزی که اولین بار فروخته شدم کسی به ننه می گفت زود نیست اون تازه پنج سالشه و اون کثیف گفت نه خوبه براش آشنا می شه

آره خوب حدس زدید من یکی از هزاران روسبی تن فروشی بودم که هر شب و هر هفته فروخته می شدم .

تو اون خونه سیاه که بیشتر شبیه یک دخمه تاریک بود من بودم و حدود ده بیستایی دختر دیگه و دو تا مرد عوضی و یه زن کثیفی که بهش ننه می گفتیم تو اون روزا یادمه که همه از اون دو تا و ننه خیلی می ترسیدند انقدر که اگه کسی امتناع می کرد آنقدر کتک می خورد که یادش بره اصلا انسانه

تو اون روزای تاریک و شوم فقط کسی که بعد از خدا به یاد من بود سی سی بود اون یه فرشته بود که تو جهنم تاریک و کثیف اون جا من بهش دل بسته بودم و همیشه وقتی می ترسیدم پشت اون قایم می شدم

سی سی اون زمان که من تازه به اون خونه برده شده بودم هیجده سال داشت اون دختر فوق العاده مهربانی بود همیشه هوای منو داشت نمی دونم از کی اون جا بود یادمه چند سال بعد از امدن من سی سی مریض شد

دیگه اونو نمی فروختند نمی دونم چه دردی داشت یه روز به سی سی گفتم دعا می کنم  منم مثل تو مریض بشم تا دست از سرم بردارن سی سی سرم داد کشید گفت حالا که می خوای دعا کنی انقدر احمق نباش دعا کن قبل از اینکه مریض بشی از این جابری و بتونی بقیه عمرتو خوب زندگی کنی

گذشت و گذشت و گذشت روزهای زیادی به تن فروشی و کثافت گذشت از همه چی خسته شدم   اون روزا  حال سی سی هم فوق العاده بد بود ننه هر وقت حال سی سی انقدر بد می شد فقط بهش مسکن می داد اون شب سی سی گفت خسته شده و دلش می خواد زودتر بمیره و دعا کرد که خدا زودتر به زندگیش پایان بده 

این حرف سی سی مثل باتوم تو سرم خورد اگر اون بمیره من چی کار کنم همان شب بود که تصمیم گرفتم هر جوری شده خودمو نجات بدم حتی اگه شده با خودکشی دلم نمی خواست به حال و روز سی سی گرفتار بشم ننه همیشه ما رو از بی جایی و بی کسی می ترسوند می گفت کجا می خواهید برید منم که بهتون جا و غذا می دم و همین ترس از روبه رو شدن با دنیای بیرون اون خونه منو از فرار می ترسوند برای همین تنها راه خود کشی بود

اون شب که سی سی خیلی حالش بد بود ننه خیلی بهش مسکن و قرصای جور و اجور داد ولی سی سی حتی یک قرص هم نخورد وقتی قرص رو بهش دادم ولی نخورد یک دفعه یه فکری به ذهنم زد مثل کسانی که در تعقیبش بودند عجولانه هر چی قرص بود را از جلدش در آوردم تعدا قرصها انقدر زیاد بود که تو مشتم جا نمی شد بعد یه پارچ آب برداشتم و مثل بچه ای که داره بهترین غذا را با لذت زیاد می خوره تمام قرصها رو خوردم

چیزی نگذشت که یه درد خیلی زیادی در شکمم حس کردم اون قدر که جلوی دهنم را گرفتم که فریاد نکشم تو این احوال سی سی را می دیدم که دائم صدام می کرد و می گفت: چکار کردی دختر ؟

من بین اون همه درد خوش حال بودم چون تمام فکرم این بود که حالا عزرائیل میاد و منو قبض روح می کنه

کم کم تعادلم را از دست دادم و افتادم زمین نمی دونم چند وقت تو این حال بودم ولی وقتی به هوش اومدم صدایی را می شنیدم که ننه داشت گریه می کرد و می گفت آقای دکتر نمی دونم جونمرگ شده چرا این همه قرص خورده اقای دکتر به دادم برسید من همین یه دونه دختر را دارم کم کم داشت باورم می شد که نجات پیدا کردم که ننه متنبه شده و داره برام دلسوزی می کنه

ولی عصر اون روز که منو خونه بردند فهمیدم از این خبرا نیست خدا می دونه چقدر کتک خوردم حالا هم درد معده بود و هم درد دست و پا بعد از دو روز منو از تو زیر زمین در آوردند با کلی تهدید بهم فهمودند که چون خیلی زیبا هستم نمی خواند که به این زودی منو از دست بدند وقتی از اتاق ننه بیرون اومدم رفتم پیش سی سی تمام وجودم درد می کرد وقتی رسیدم تو اتاق سی سی را ندیدم به یکی از دخترا گفتم سی سی کجاست با خنده تلخی که حاکی از بد مستیش بود گفت آبجی کوچیکه کجا بودی که آبجی کوچیکه مرد و خاکش کردیم

دنیا رو سرم خراب شد فریاد زدم گریه کردم ولی صدام به جایی نرسید بعد فهمیدم همان شبی که من خودکشی کردم اون مرده

یاد حرفای سی سی افتادم و کلی گریه کردم تنها پناه من تو اون خونه سی سی بودکه اونم حالا مرده بود پس باید یه فکری می کردم برای همین تصمیم گرفتم فرار کنم حتی اگر توخیابون می مردم بهتر از اون خونه بود

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 6:39 قبل از ظهر  توسط خانم اميد  | 

سايت آينده :

م . فراهانی نیک با ارسال یاداشتی به «آینده» نوشته است:

محضر مبارک مراجع تقلید و علمای حوزه‌های علمیه و اندیشمندان

سلام علیکم، با دخترم که در سن بلوغ است خیلی رفیقم، هر وقت سوالی دارد به راحتی از من سوال می‌کند، روزی به من گفت خداکیست؟ به او گفتم خالق ما، گفت چرا ما را آفرید؟ گفتم برای این که او را عبادت کنیم و به تکامل برسیم، گفت چگونه باید او را عبادت کنیم؟

گفتم اعمال فروع دین را انجام دهیم، گفت چرا اسمش را گذاشتن اعمال فروع دین آیا معنی آن این نیست که می‌توانی انجام ندهی؟ گفتم برای رسیدن به اصول دین راه فروع دین را باید طی کرد، گفت حالا من باید نماز بخوانم و روزه بگیرم؟ گفتم چون به سن تکلیف رسیدی بله، گفت آن‌هایی که این اعمال را انجام نمی‌دهند خدا با آن‌ها چه می‌کند؟ گفتم خدا آن‌ها را دوست نمی‌دارد و...، خلاصه هر روز کارم شده بود که به سوال‌های او پاسخ دهم، با این که خودم سوالات بی‌جواب زیاد دارم، ولی سعی کردم جواب قانع‌کننده‌ای برای او پیداکنم!!!

بعد از شش، هفت ماه در مدرسه‌اش که دوم راهنمایی بود، دوستانی پیدا کرد که در موردهای مختلف از جمله اگر نماز نخوانم و روزه نگیرم و.... چه می‌شود از من سوال می‌کرد و می‌گفت دوستانی دارم که این اعمال را انجام نمی‌دهند ولی کارهای اشتباه هم نمی‌کنند و بسیار باتربیت و خوش‌گذران هستند و پولدارند و به فقرا هم می‌رسند و... سعی کردم او را راهنمایی کنم، ولی می‌دانستم که جواب‌های من او را قانع نمی‌کند، بعضی مواقع سی‌دی‌هایی را به منزل می‌آورد که خارجی بود و در این فیلم به نحوی ماهرانه ارتباط بین دختر و پسر در سنین راهنمایی و دبیرستان را نشان می‌داد و در اصل آموزش غیرحضوری برای نسل جوان جهان سوم بود و... که اگر بخواهم ادامه دهم کتابی باید نوشت.

تنها امیدم این بود که با دخترم رفیقم و کمکش هستم، البته مطلب به این‌جا ختم نمی‌شود امسال با همسرم به حج تمتع عازم شدیم، ایرانی‌ها که شیعه هم بودند را می‌دیدم که به طرز فجیعی خواستار این بودند که در قبرستان بقیع و مسجدالنبی و... بر روی قبرها بیفتند و به این نحو خود را ارضا کنند، البته من این نحو زیارت و عبادت را قبول نداشتم، زیرا آثار و نتیجه مثبتی نداشته و ندارد و دیدیم اکثر کسانی که از این سفر گران‌بها برمی‌گردند یا فرقی نمی‌کنند و یا...، چرا؟ مشکل کجاست؟ آیا مشکل از ماست؟ آیا مشکل از دین ماست؟ آیا مشکل از علما و مراجع دین است؟....... حال روی صحبتم با شما مراجع بزرگوار و علمای حوزه و محققین و کسانی که مدعیان در این خصوص و کسانی که در آینده در پیشگاه الهی باید جواب‌گو باشند، می‌باشد که نتیجه زحمات و مطالعات و خودسازی شما بزرگواران به کجا رسید؟ برای ما انسان‌های عام چه کردید؟ برای ما پدرها و مادرها، پسرها و دخترها چه زحمتی کشیدید؟ تا کی ما باید در مقابل سوالات فرزندانمان کم بیاوریم؟ تا کی در مسجد محله‌ها باید فقط مطالب سیاسی و احکام بیان گردد که هیچ تاثیری در ایمان و خداشناسی افراد ندارد؟

تا کی ما باید منتظر علما بنشینیم که علمشان بروز شود؟ الان زمانی است کشورهای غربی و... سی‌دی‌های عقیدتی در رابطه با ادیان کاذب و فرهنگ‌های کاذب و رفتارهای عاشقانه کاذب منتشر و به دست جوانان ما می‌رسانند و برای سال‌های طولانی و آینده جوانان برنامه دارند، شما چکار کردید؟ چکار خواهید کرد؟ دغدغه چه دارید؟ بهشت و جهنمی را که برای ما بازگو می‌کنید، خودتان هم به آن فکر می‌کنید؟ چرا حوزه‌های ما که تحت پوشش مراجع محترم تقلید هستند نسبت به این امر مهم (ساخت فیلم‌های آموزشی فرهنگی جذاب نه سخنرانی و گریه، ساخت فیلم‌های تفریحی که به طرز ماهرانه و روش علمی صحیح که جواب‌گوی سوالات جوانان باشند نه این که روش‌های اخیر که بر پایه علمی استوار نیست و هرجا که مطلب ندارند از مطالب احساسی و....استفاده کنید) اقدام نمی‌کنند. الان زمان قدیم نیست پدر و مادرها امر می‌کردند نماز بخوان و روزه بگیر، زمانه خیلی تغییر کرده و ما در عصری زندگی می‌کنیم که افراد در هر سن و جنسی به راحتی به اینترنت، موبایل، سی‌دی، فیلم‌های ماهواره، فیلم‌های عاشقانه و.... تلویزیون ایران که خود منشاء تحریک‌کننده دارد، دسترسی دارند.

جوانان ما می‌دانند که جهان فقط در ایران خلاصه نمی‌شود و هر کشوری با عقاید خواص خودش در حال گذران زندگی هستند و حتی کشورهایی که دارای عقیده‌ای نیستند هم درحال گذران زندگی هستند و دارای زندگی خوب و لذت‌بخشی هم هستند و در ضمن دارای نظم و انضباط خوبی هم هستند و قانون در آن کشورها به خوبی اجرا می‌شود و به همین خاطر خیلی‌ها آرزو دارند به آن کشورها سفر و در آن‌جا زندگی کنند و علت اصلی این‌گونه دیدگاه‌ها در جوانان که می‌باشد؟ لذا در انتها از کلیه مراجع تقلید، علما، اندیشمندان انتظار می‌رود که مطالب اشاره شده را توجه کنند و راهکار قدیم را کنار بگذارند و با روش جدید و علمی و بروز نسبت به تبلیغ دین بپردازند و واقعیت‌ها را بدون دلایل احساسی برای جامعه بازگو کنند و اول به تقویت دیانت جامعه بپردازند سپس به سیاست بپردازند، نه روش اخیر که بالعکس انجام می‌گیرد. به امید روزی که خدا را درست به ما نشان دهید و احکام الهی را بروز کنید و احادیث کاذب را از بین ببرید و مطالب احساسی را بیان نکنید و راه درست زیستن همراه با لذت صحیح را از ملت نگیرید. انشاءالله 

http://22333.blogfa.com/


+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 7:25 قبل از ظهر  توسط خانم اميد  |