خاطرات و درد دل های فراموش شده یک زن ( قسمت دوم )
حدود یک ماه از مرگ سی سی گذشت و من هنوز تو اون خونه اسیر بودم و باز هم فروخته شدم تا این که اون روز بعد از ظهر رسید یه روز پاییزی که زیادم سرد نبود
روال کار ننه این بود که همیشه یکی از اون مردای کثیف که ماشین داشت ما را از تو خونه سوار می کرد و می برد تا جایی خانه ای که قرار بود بریم و بعد می ایستاد و ما را بر می گردوند اون روز تو اون خونه یه اتفاق باعث شد که من موقعیتی پیدا کنم و فرار کنم اون روز به خاطر بد مستی زیاد اون مردا متوجه نبودند که در طبقه ی بالای اون خونه آتش شومینه به فرش سرایت کرده من متوجه صدای مردم بیرون از خونه شدم فریاد می زدند اون خونه آتش گرفته نمی دونم خواست خدا بود یا نه ولی به فاصله نیم ساعت بعد از ورود ما به اون خونه ، خونه آنچنان در اتش می سوخت که گویی دستی دستی کسی اون خونه را آتش زده خلاصه مردم و همسایه ها هجوم آوردند به خونه فکر می کردند کسی تو خونه نیست صدای یک شی ء محکم می آمد که به در چوبی خونه می خورد انقدر شعله های آتش زیاد شد که مستی رو از سر او دو تا مرد انداخت بطوری که یکی از اونها فریاد زنان به طبقه بالا رفت و انگار که کسی را صدا می زد در همین حین مردم در را شکستند و وارد خانه شدند صداهای زیادی می آمد وقتی از تو اتاق بیرون را نگاه کردم دیدم که شعله های آتش به سالن پایین هم رسیده کیفم را برداشتم و از شلوغی جمعیت استفاده کردم و زدم بیرون
همان موقع سرم را بالا کردم و گفتم خدایا کمکم کن
چند روز گذشت و من تو خیابونها آواره بودم سعی می کردم از دید همه مخفی باشم ولی نمی دونستم با بی پولی و بی غذایی چه کار کنم یادمه تو اون روزا نصف شبا یا یه موقع که مردم حواسشون نبود دله های اشغال را برای پیدا کردن غذا خالی می کردم
اون شب توی دله ها چیزی نبود تازه لبه ی دله که پاره شده بود دستم را زخم کرد تو سرما و تاریکی شب تو اون کوچه دلم گرفت و زار زار گریه کردم
خدایا من بی پناه چه کنم خدایا کمکم کن
گرسنگی امانم نمی داد چند روز گذشته بود و من چیزی برای خوردن پیدا نکرده بودم تو همین حین درب خانه ای اون طرف خیابان باز شد و یک عده از اون خونه بیرون می آمدند تو دلم گفتم حتما صاحب خونه غذای خوبی درست کرده و الان که مهمانها برند پس مانده های غذا را بیرون می ریزه انگار خدا هم فکر منو خونده بود
چون شاید چند دقیقه ای نشد که صاحب خونه با یک پلاستیک بیرون اومد منم وقت را غنیمت شمردم و تا صاحبخانه در رو بست به سراغ پلاستیک رفتم حدسم درست بود تو پلاستیک از کاهو و گوجه سس مالی شده بود تا کباب نیم خورده چقدر گرسنم بود گوشه ی کیفم را باز کردم و مقداری از غذا ها را تو کیفم ریختم
باید می بودی و می دیدی
تو که حالا غذا آماده و تمیز می زارم جلوت می گی این چیه مرغش کم سرخ شده و برنجش زیادی جوش خورده و کلی ایراد می گیری باید می بودی و می دیدی مادرت چطور با اشتها اون غذا را می خورد
خلاصه من که مشغول خوردن و ریختن اون تو کیفتم بودم متوجه نبودم که صاحبخانه داره منو از پشت در می بینه تو همین حین ناگهان در باز شد مرد صاحبخونه اومد بیرون من که هل شده بودم یک دفعه پاشدم که فرار کنم که کیفم از دستم افتاد و تمام غذاها روی زمین ریخت دلم سوخت که چرا اون همه غذایی که به زحمت پاک کرده بودم روی زمین ریخت کیفم را برداشتم که برم که دیدم زن صاحب خونه هم پشتش با یه ظرف اومد بیرون بعد به من گفت دخترم بیا این غذا رو بگیر من اول ترسیدم و لی بعد با خوشحالی غذا را گرفتم و برگشتم که برم خانمه گفت : چرا تو خیابون می گردی جایی داری که بری می خوای امشب بیای خونه ی ما هوا امشب سردتره ها من در حالی که ظرف غذا رو به خودم چسبونده بودم گفتم : نه
من می ترسیدم که به کسی اعتماد کنم راه افتادم که دوباره خانمه صدام کرد و گفت : صبر کن من یکم لباس دارم برات بیارم امشب سرده نمی دونم چی شد که ایستادم خانمه هم با عجله رفت تو خونه و بعد با یک پالتو زنانه خیلی زیبا و تمیز برگشت کمکم کرد که پالتو را بپوشم بعد که پالتو را پوشیدم گفتم ممنون من باید برم
خانمه گفت شبا کوچه ها امنیت نداره مگه تو جا نداری و کلی حرف تکراری زد به دلم افتاد که زن بدی نیست بهش اعتماد کردم و وقتی اصرار کرد که به خونش برم رفتم تمام بدنم بو می داد نزدیک به دو ماه بودکه تو خیابونا بودم البته گاهی وقتا تو دستشویی های عمومی حمام می کردم ولی خوب چند وقتی بود هوا خیلی سرد تر شده بود
خانمه یه حوله ی تمیز آورد و یه دست لباس تمیز و بعد گفت دختر جان برو حمام کن من حمام کردم اما چه حمام کردنی انقدر می ترسیدم که حمام من یک دقیقه ای تمام شد بیرون که اومدم دیدم خانمه رو مبل نشسته و داره تلویزیون تماشا می کنه می ترسیدم متوجه من که شد صدام کرد و گفت بیا بشین تا برات غذا بیارم
خلاصه بعد ها متوجه شدم اون زن و شوهر خیر والدین دو شهید هستند اون خانم و آقا کمکم کردند که کار پیدا کنم و اجازه دادند که پیششون زندگی کنم به همه اقوامشون گفتندکه من یه جنوبی هستم که به معرفی یکی از همسایه ها برای کار به تهران پیش اونها اومدم
من بعد از آشنایی با اونها موقعیت های خوبی پیدا کرم از جمله این که سواد یاد بگیرم ، ادامه تحصیل بدم و حتی دانشگاه برم و حالا سالهاست که ازدواج کردم و سه تا فرزند نازنین دارم حالا سالهاست که من برای خودم خانمی شدم سالهاست که دیگه روسبی نیستم سالهاست که من شناسنامه دارم زندگی دارم و مادر دارم و سالهاست که دست مادری مهربان دو دستمه و سایه پدر عزیز و با گذشتی بر سرمه
خدایا تو را سپاس می گویم که مرا از ظلمت به نو فراخواندی و مرا در دنیا از جهنم به بهشت رهنمون کرد
من ایمان دارم که :
﴿اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ ۖ)